آدمی باید برای عشق از دست رفته سوگواری کند. باید اشک بریزد تا قلبش باز شود، وگرنه راه عبور انرژی برای همیشه مسدود میماند. باید بپذیرد که «او» رفته و دیگر بازنمیگردد، و این سختترین پذیرش عالم است. دیروز، در درهی مرگ (جایی که واقعا اسمش همین است) نشسته بودم، تکههای چوب پیش چشمم در آتش میسوخت و من تمام حسم نسبت به او را، که یک ماه ذره ذره در قلبم جمع شدهبود میسوزاندم، معشوقم را میسوزاندم و به تلخی میگریستم. بعد از گذشت دقایقی چند، زمینی سوخته میدیدم که آمادهی نخستین باران بهاری است، که آماده است تا دوباره سبز شود. امروز، با کمال شگفتی، وقتی عکسهای او را توی گوشی ام میدیدم دیگر هیچ حسی نداشتم، دیگر قلبم نمیلرزید، من او را در قلبم کشتم، تمام شد، و خاکسترش را هم باد با خود خواهد برد. حالا انگار جان تازهای گرفتهام، انگار در درهی مرگ من هم مردم و از نو زاده شدم. و حال، مثل یک کودک نوزاد به شهر خودم باز میگردم.