سروشنامه

جایی برای شعر

تبلیغات تبلیغات

سوگواری

آدمی باید برای عشق از دست رفته سوگواری کند. باید اشک بریزد تا قلبش باز شود، وگرنه راه عبور انرژی برای همیشه مسدود می‌ماند. باید بپذیرد که «او» رفته و دیگر بازنمی‌گردد، و این سخت‌ترین پذیرش عالم است. دیروز، در دره‌ی مرگ (جایی که واقعا اسمش همین است) نشسته بودم، تکه‌های چوب پیش چشمم در آتش می‌سوخت و من تمام حسم نسبت به او را، که یک ماه ذره ذره در قلبم جمع شده‌بود می‌سوزاندم، معشوقم را می‌سوزاندم و به تلخی می‌گریستم. بعد از گذشت دقایقی چند، زمینی سوخته می‌دیدم که آماده‌ی نخستین باران بهاری است، که آماده است تا دوباره سبز شود. امروز، با کمال شگفتی، وقتی عکس‌های او را توی گوشی ام می‌دیدم دیگر هیچ حسی نداشتم، دیگر قلبم نمی‌لرزید، من او را در قلبم کشتم، تمام شد، و خاکسترش را هم باد با خود خواهد برد. حالا انگار جان تازه‌ای گرفته‌ام، انگار در دره‌ی مرگ من هم مردم و از نو زاده شدم. و حال، مثل یک کود
ادامه مطلب

مراقبه

روزهایی هست، مثلِ روزی که گذشت، که خودم را گم می‌کنم. وقتی تمامِ روز را به کارهایی می‌گذرانم که از سرِ نوعی اجبار برایم طراحی شده‌اند (مثل شاگرد دیدن، پروژه‌ها و همه‌ی چیزهایی که به پول مربوط می‌شوند) یکوقت به خودم می‌آیم و می‌بینم که برای ساعاتِ طولانی خودم نبوده‌ام، شیء متحرکی بوده‌ام با ذهنی که در دنیای دیگر سیر می‌کند و هم‌زمان دارد کارهای اجباری‌اش را مثل یک ربات انجام می‌دهد، در حالتِ خلبان خودکار؛ یعنی زندگی نکرده‌ام.  حالا که به خودم آمده‌ام باید دکمه‌ی ذهنم را خاموش کنم، تا دوباره یک آدمِ واقعی شوم، دوباره جهانِ واقعیِ اطراف را احساس کنم، لحظه‌ی حال را احساس کنم و به یاد بیاورم که وجود دارم، نه وجودِ ذهنی که دروغ است، وجودِ جسمانی و بی‌واسطه و همین لحظه‌ای. پس باید چشمانم را ببندم، در مراقبه فرو بروم و بوهای اطراف را حس کنم، و صداهای اطراف را، و محیطم را. بگذار چک کنم، ببینم چه کا
ادامه مطلب

داستان من

من روح خود را  در ظروف نقره جاساز کرده بودم  آن سان که قمری در شکاف دو پنجره تخم می‌گذارد  و انتظار می‌کشیدم، تا روح من درختی تنومند شود  با میوه‌های نقره‌گون و دانه‌های برف.  با آمدن بهار، پرنده‌ها دیوار را شکستند  و دیوار زمین را شکست  و زمین از هیبت خود فرو ریخت  و دیگر هیچ چیز نماند  به جز اقیانوسی در شب و بر سطح موج دیگر هیچ چیز نبود  به جز کشتی‌های کوچک فانوسی  که با زبان نور به یکدیگر می‌گفتند  «دوستت می‌دارم»  و با زبان نور از هم رد می‌شدند  و با زبان نور، تاریکی را لمس می‌کردند.  اکنون بازوان تاریک، به تماشای آبها گشوده بود  می‌دیدم که نهنگی از دور فواره می‌زند  و یا این که کودکی در گهواره می‌خندد  و یا این که زمین خود گهواره‌ای می‌شود  برای زاییدن گلها، گل‌های بهاری، گل‌های خنده در شکفتن تاریکی.  من روح خود را هنگام شستن ظرف‌ها  یافتم، و آنگاه دانستم  که روح من درختی شده‌است  با
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها